می نویسم . توی همین کتاب که قرار است کمتر از یک ماه دیگر از تویش سوال طرح کنند و رتبه دانشگهام را مشخص کند ، می نویسم . با همین روان نویس قرمز که جمله های کتاب را توسطش تا اوج برده ام . نمی دانم چرا از صبح فکر میکنم آسمان بارانی ست . از صبح ملتمسانه میدوم پشت پنجره ای که پرده اش را کشیده ام تا اتاق تاریک شود و حس بارانی بودن هوا را به من الغا کند و منتظر معجزه ام که ناگهان آسمان آفتابی ، بارانی شود . مثل همین هوای دل من . هی حرف هایم از توی ذهنم رد میشود و گهگاه جلوی چراغ قرمز ایست میکند و عذابم میدهد و هی حرف های دیگر جایش را پر می کند . هی حرف هایم از توی ذهنم رد می شود و ترس نمیگذارد که بنویسمشان . با روان نویس قرمز توی کتابی که هر روز قرار است جلویم باز شود ؟ تو باشی نمیترسی کسی بیاید و حرف های توی دلت را بخواند و فکر کند تو همیشه مثل امروز خیلی هوای باران داری ؟ دلم میخواهد بزنم توی دهان این زمزمه ای که مدام توی سرم می چرخد و می گوید : خود سانسوری . یک حس عشق ، تنفر ، مهربانی ، خشم ، … مثل بختک افتاده روی روانم و از توی چشمانم می زند بیرون . همه جمله های کتاب پر می شود از احساس من . دیگر مدت هاست به گذشته نمی اندیشم . به حال می اندیشم که هیچ بازخوردی از گذشته تویش وجود ندارد جز همین احساساتی که نمیدانم چگونه کنار منطقم جای میدهمشان .
پ.ن۱ : این قدر دلم بارون میخواست و هی باهاش مبارزه کردم که درس خوندن واسم خیلی عذاب آور شد ، رفتم فیلم « بارش برف روی شیروانی داغ » رو دیدم . یه جوری بودم ، یه جوری تر شدم . تو دنیایی که هم این وری ها به فکر منافع خودشونن و هم اون وری ها ، ماها چی میگیم این وسط آخه ؟
پ.ن۲ : دارم واسه کنکور درس نمیخونم . دوره لیسانسم و خصوصا این دو سال اخیر اینقد عذاب کشیدم که نصفی از وقتم به خیره شدن به کتاب و هیچی نفهمیدن و غرق فکر بودن میگذره و نصفی دیگه اش هم واسه تلاش برای خنثی کردن این فکرا میگذره . دلم فرار میخواد . دلم یه راه حل ساده مث فرار میخواد .

مثلا بنشینم و هی زار بزنم که پیر شده ام و هنوز یک بچه فسقلی هم ندارم که شب ها شیر بخواهد و به آن آقای بغل دستی ام سقلمه بزنم که شیشه بچه را بگذار توی دهانش تا من یه کم دیگر بخوابم ؟ بنشینم زار بزنم که مدت هاست حس شاعرگونه ام پریده و دیگر وبلاگ هم نمینویسم ؟ بنشینم کاسه افتخارات بیست و اندی ساله ام را بگذارم جلوی آینه تا دو برابر بشوند و خیلی به خودم افتخار کنم که سلاله اِل است و گاهی هم بِل می شود ؟ همین تویی که توی فیس بوک هی نگاهت میکنم و یادم نمی آید که قبلا ها قیافه ات را اینطور متصور بودم هم دیگر مرا نمیشناسی . فانتزی گونه هایم را میگذارم کنار صندوق خوراکی هایم که اگر پر باشد مقداری کشک و شکلات تلخ و آب نبات هفت رنگ و توت و لواشک از توی می شود پیدا کرد . و هی بهشان می گویم برو بگذارشان دم کوزه آبشان را بخور . هنوز هم مقداری کتاب توی بند و بساطم پیدا میشود . از آن کتاب های امضا شده که مناسبتی هدیه گرفتمشان . هنوز هم مثل خل وضع ها زیر باران از اول تا آخر چمران را پیاده گز میکنم و اشکهایم با باران قاطی می شود . هنوز هم وقتی با مادر خانومی ام میروم بازار جلوی مغازه لباس نی نی فروشی ها می ایستم و توی ذهنم بچه نداشته ام را متصور میشم و لباس های قشنگ قشنگ تنش میکنم . ( حواس آقای همسرم باید باشد که من فقط یک نی نی دختر میخواهم و هیچ وقت هم لباس ست صورتی تنش نخواهم کرد ) . من هنوز همانم ، همان سلاله آتش پاره ای که وسط هال داد میزند : آی ملت ، من شیرینی زندگی شما هستم . همان دخترکی که صبح های سرد زمستان جلوی بخاری اتاقش می ایستاد تا گرم بشود و مادرش خیال کند که تب دارد و اجازه بدهد که مدرسه نرود . همان دخترکی که توی خیابان سوت میزد و آبروی پدرش را میبرد . من همانم ، همان دختر ریزه میزه چشم سبز مامان

هرچه در چنته داری رو کن ، بیا رو بازی کنیم . قایم باشک هم شد بازی ؟ من بروم چشم بگذارم و خودم را چند شماره ای به غفلت بزنم که تو بروی قایم شوی در ناکجا آباد و پیدا کردنت بشود کار حضرت فیل ؟ که تو همیشه جاهای بکری قایم شوی که حتی به ذهنم هم خطور نکند و همیشه گفتن سک سک در دهانم بماسد ؟ من دیگر خسته شده ام از قایم شدن پشت دیواری که فاصله انداخته میان من و تو . خسته شده ام از قایم شدن توی گنجه ای که وقتی از دستت حرصم میگیرد میروم و تویش زار میزنم و هیچ کس نمیفهمد . بیا برویم توی خیال . بیا کنار من پشت همین پنجره نیمه باز بایست . آن دورها را میبینی ؟ بیا برویم توی همان خانه درختی کوچک قایم باشک بازی کنیم . آنجا زود زود پیدایت میکنم و هنوز سک سک نگفته ، چشمانت از برق شیطنت میدرخشد و بازی را نیمه تمام میگذارم و حس برنده بودن از روحم پر میکشد و توی دلم از اینکه دارمت غرق غرور میشوم . آنجا دیگر هی بزرگترها بهمان گیر نمیدهند آی بچه !!! وقتی با همید آنقدر شلوغ میکنید که آخرش صاحب خانه با اردنگی بیرونمان میاندازد ، و تو را نمیفرستند خانه خودتان و من تنها نمیمانم . آنجا با یک جوجه کلاغ که اسمش را تو میگذاری و میدهیش به من هم میشود سرگرم شد ، دیگر نمیخواهد حرص این را بخوریم که مبادا مادر بفهمد که آن را تو به من داده ای و فکر کند که چقدر بچه بدی هستیم جفتمان . بیا برویم توی خیال . بیا کنار من پشت همین پنجره نیمه باز بایست . برویم آن دور دورها که باران می آید و ابرهایش از غصه نیست که میگریند، بغض شادیشان را با ما سهیم میشوند . میتوانیم برویم زیر باران و توی چشمانت خیره شوم و قطره های باران را از توی چشمانت تماشا کنم که رنگ رنگی میشوند و سرخ بشوم از خجالت این همه معصومیت تو . میتوانیم با قطره های باران تیله بازی کنیم ، فقط یادت باشد که بیست و سه تا تیله من دارم و بیست و سه تا تو .
میبینی ؟ بازی بی سر و صدا تر از این هم میخواهی ؟ حتی اگر تو توی خانه تان باشی و من هم اینجا تنها ، میشود برویم پشت همین پنجره نیمه باز و برویم توی خیال . به خدا دیگر مادر دعوایمان نمیکند ، آقای همسایه ما را دعوا نمیکند و به پدرهایمان نمیگوید که ما بچه های بازیگوشی هستیم ، هیچ کس نمیتواند بیاید توی خیالمان …

فکر میکنم برنامه « بچه های دیروز » که پنج شنبه ها از شبکه تهران پخش میشد رو حداقل برای یک بار هم که شده دیدید .
من هنوزم که هنوزه از بیشتر برنامه های تلویزیونی که میبینم ـ که بسیار بسیار کم شده – بخش اعظمش رو کارتون و برنامه کودک تشکیل میده . من پنگول و ململ رو دوست دارم . شامیکا غولو و تربچه و خر کوچولو که دوستش بود رو دوست داشتم . من عاشق کایلو اون پسرک کچل دوست داشتنی ام و از دیدن معماهای آبی لذت میبرم .
جشن بچه های دیروز که توی فروردین برگزار شد و منتخبش توسط تلویزیون پخش شد رو هم خیلی دوست داشتم . اکبر عبدی ، گیتی خامنه ، الهه رضایی ، ناصر چشم آذر ، هوشنگ مرادی کرمانی ، مجید قناد ، بیژن بیرنگ ، … شخصیت هایی نیستن که به این راحتیا بتونیم فراموششون کنیم . چه توی حوزه کودک و چه حوزه های دیگه .
خاطره ها همیشه خوبن ، خاطره های کودکی از همه خاطره ها توی ذهنمون پر رنگ ترن . چه خوبه که گاهی تجدید بشن و از مرورشون لذت ببریم .
پلنگ صورتی ، گوریل انگوری ، گوفی ، مگ مگ و دوستان زبل ، یوگی و دوستان ،
، حنا دختری در مزرعه ، باخانمان ، سفرهای گالیور ، معاون کلانتر ، پینوکیو ، سرنتی پیتی ، میتی کومان ، هاکل بری فین ، لوک خوش شانس ، پت و مت ، تام و جری ، جودی ابوت ، آن شرلی ، کماندار نوجوان ، پت پستچی ، بلفی و لی لی بیت ، بل و سباستین ، دهکده حیوانات (میشا)، گوش مروارید ، ملوان زبل ، پسر شجاع ، زبل خان ، زنان کوچک ، پسر کوهستان ، مورچه و مورچه خوار ، بابا لنگ دراز ، سندباد ، خاله ریزه ، افسانه سه برادر ، خرس های مهربون ، چوبین ، رامکال ، وروجک و آقای نجار ، گامبا ، هادی و هدی ،خونه مادربزرگه ، علی کوچولو ، زی زی گولو ، چاق و لاغر ، … خاص بچه های بیست و اندی سال پیش هستن و جزئی از هویت تاریخی اونا محسوب میشن . دهه شصتیای معروف . این برنامه که شب هم پخش میشد تا تموم بچه های اون سالها از رنج کار و خستگی فارغ شده باشن و بتونن دقایقی به گذشته شون برگردن واقعا کار جالبی بود که خاطرات فراوونی رو زنده کرد . نوستالوژی کودکی هامون بود شاید .

پ . ن ۱ : اسم کارتون بابا لنگ دراز daddy long legs هست که اسم یک نوع عنکبوت پا درازه . جالب بود .
پ . ن ۲ : آهنگ تیتراژ آنه شرلی رو میتونید از اینجا دانلود کنید .
پ . ن ۳ : تا پنج شش سال که داداشیم هنوز به دنیا نیومده بود ، من و مامانم « به علت شغل پدرم و دوری هر از گاهی و اجباری از خانواده » همدم همدیگه بودیم . با مامانم برنامه کودک میدیدم ، شبا با قصه های اون خوابم میبرد ، با مامانم بازی میکردم و همیشه تو بغلش از خستگی خوابم میبرد . خلاصه که چند سالی از زندگیم فقط و فقط با مامانم گذشته و هیچ مهد کودک و دوستان و اقوامی که تو زندگیم گذشتن نتونستن رد پای حضور همیشگی مامانم تو خاطراتم رو از بین ببرن و یا کمرنگ کنن . همیشه تاریخ دوستش داشتم و دارم و خواهم داشت .

واژه فمینیسم و جنبش های فمینیستی رو اغلب از این طرف و اون طرف میشنویم و برامون سواله که آیا من نوعی به عنوان یک زن یا حتی یک مرد فمینیست هستم یا نه ؟
وقتی به دنبال تعریف خاصی از فمینیسم میگردیم به تعاریف متعددی بر میخوریم ، گاهی این نهضت رو به سه دسته و گاهی به دو دسته تقسیم و اهداف و پایه گذاران زیادی رو براش معرفی میکنند .
دیدگاه فمینیست به دو دسته سنتی و نوین تقسیم بندی میشه . وینفرد هالبتی Wini Fred Holtby مینویسه : فمینیست نوین بر اهمیت دیدگاه زنان تکیه میکند در حالی که فمینیست قدیم ، انسان بودن را در اولویت قرار میدهد .
فمینیست سنتی را فمینیست برابری خواه و فمینیست نوین را فمینیست جنسیتی میدانند .
به شخصه جریان فمینیستی که در جریانه رو قبول ندارم و هیچ وقت حاضر نیستم ازش دفاع کنم . یک نگاه ظاهری به تفاوت های زن و مرد قادر به شفاف سازی این موضوعه که هیچ وقت زن و مرد نمیتونن دارای برابری در همه زمینه ها باشن . چه لزومی داره که من با جثه نحیف زنانه ام در جنگ های خونبار شرکت کنم ؟ چه لزومی داره که من وظیفه حفظ امنیت روحی خانواده ام رو با پافشاری بر روی این موضوع که من هم مثل همسرم آزادی شغلی و غیره میخوام ، فدا کنم ؟
اینکه زن ها از بسیاری حقوق محروم شده اند و تواناییهایشان به عنوان متفکرین یا نویسندگان ناچیز شمرده شده است بر همه مشهود است . اما وقتی زنی میپذیرد که تا چه حد فرهنگ و تمدن موجود ، مرد سالارانه است دو راه در مقابلش قرار میگیرد . او میتواند موفقیت ها و کارهای بزرگ زن های گذشته را مطالعه و علت عدم شرکت آنها در فعالیت های عظیم تر را بررسی کند و با توجه به آزادی کنونی ، در کنار مردها جامعه غنی تری را از لحاظ فرهنگی بسازد . یا به این میراث واکنش نشان دهد (موج سنتی ) و سعی کند برنامه های آموزشی را به کلی تغییر دهد و آن را زن محور سازد (موج جنسیتی ) .
اگر فمینیست بودن رو در داشتن آزادی برای تحصیل ، حق رای ، آزادی فردی و امنیت اجتماعی برای زنان بدونیم من طرفدار فمینیست هستم در غیر این صورت اگر بخوایم فعالیتهای جامعه رو زن محور کنیم و عقده حقارت سالها مرد سالار بودن اجتماع رو یک جا خالی کنیم و موج جدیدی از استبداد رو راه بندازیم ترجیح میدم که افکار خودم رو با چنین حرف هایی سمی نکنم . وقتی یک فمینیست برای مورد حمایت قرار گرفتن افکار خودش به تاریخ سازی ، دروغ ، خود بزرگ بینی و خود شیفتگی روی میاره در حقیقت به احیای حقوق از دست رفته خودش نمیپردازه ، بلکه جریان جدیدی از نابرابری حقوق زن و مرد رو به راه میندازه که این بار زن باید به هر نحوی که شده پا به پای مردان در هر زمینه ای گام بر داره . باید علم دو جنسیتی بشه ، تاریخی ساخته بشه که زنها توش از قدرت زیادی برخوردار بودن . تن دادن به این صفتهای زشت اخلاقی حقوق از دست رفته زن رو بهش بر میگردونه یا ارزش او رو پایین میاره ؟
خانم اوزیک Cynthia Ozick میگوید :
تفکر جامع فمینیسم قرار بود دستیابی زنان به دنیای گسترده ای را موجب شود اما فمینیسم جدید در پی به انزوا کشیدن بیشتر زنان و کوچک تر کردن دنیای ذهنی و واقعی آنهاست .
در آخر اعتقادم بر اینه که هدف از برابری زن و مرد و تعادل بین نیازها و خواسته های اونها از هم و زندگی اجتماعی باید در راستای وحدت دو جنس برای ساختن فرهنگ و اجتماع و خانواده ای سالم تبیین بشه و در نهایت اسمی از مردسالار بودن و یا زن محور بودن بر زندگی و افکار و روحیاتمون مستولی نشه .
پ ن : خواندن کتاب « چه کسی فمینیسم را دزدید؟ » که نوشته های پر رنگ بالا برگرفته از این کتاب اثر کریستینا هوف سومرز هست رو بهتون پیشنهاد میکنم .
Who Stole Feminism by Christina Hoff Sommers